
نی نی کوچولوی خوشگلم امروز رفتی تو ۳ ماهگی 

این روزا سعی میکنم تا میتونم بهترین چیزها رو بخورم تا رشد خوبی داشته باشی فقط تنها چیزی که اذیتم میکنه اینه که هر چی میخورم شبا بالا میارم نمیدونم این خوبه یا بعد اما تو یه سایت علمی خوندم هرچی حالت تهوع بیشتر باشه هوش بچه هم بیشتره !هرچند میدونم تو باهوشترینو بهترین میشی. بابایی خیلی عجوله و دوست داره زودتر جنسیتتو بدونه! ۱۵ روز دیگه میرم سونوگرافی وای خدای من کی بشه بدونم شاهزاده کوچولی یا پرنسسی تا برات لبای بخرم وای قربون اون تکونات برم که کم کم دارم حسش میکنم.عاشقتم.
اسمایی که تا حالا انتخاب کردیم ویانا-پانیذ-اوین-دنیز

+ نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 16:46  توسط آیدا
|

وروجکم امروز دقیقا ۲ ماه و ۱۱ روزه که تو رو دارم الهی قربونت برم .یه ماه دیگه میرم سونو واسه تعیین جنسیتت آخه دوس دارم هرچی زودتر برم واست خرید کنم .از وقتی بیدار میشم تا وقتی خوابم بگیره همش حالت تهوع دارم و بالا میارم اما خوشحالم چون میدونم هنوز تو وجودمی .دیوونتم کوچولوی من فقط ۶ ماه و چندی مونده تا بگیرمت بغلمو اون لبای خوشگلتو ببوسم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 16:16  توسط آیدا
|


امروز رفتم تو 2 ماه و 6 روزگی .
تو خونه حسابی حوصلم سر میره واسه همین یه یه هفته ای رفتم سر کار اما با ابن حالتایی که دارم نتونستم زیاد طاقت بیارم و دوباره خونه نشین شدم همه هم ناراضی بودن میگفتن باید بمونم خونه و خودمو تقویت کنم تا یه نی نی سالم داشته باشم.
کوچولوی من روزها تند و تند دارن میگذرن و هر روز که میگذره احساس میکنم بیشتر از قبل دوست دارم بی صبرانه منتظرم تا قدمهای کوچولوتو تو دنیا بزاری .
وای فقط یه ماهه دیگه مونده تا برم سونو و ببینم تو شاهزاده کوچولوی منی یا پرنسسمی! 
بابایی خیلی دوست داره و همیشه باهات حرف میزنه هی میره و میاد قربون صدقت میره اما بعضی وقتام حسودیش میشه از اینکه من همش به فکر توام .
بابا بزرگ و مامان بزرگ با خاله جون خیلی خوشحالن مخصوصا بابا بزرگت که تا چیزی هوس میکنم فوری برام میاره
. خاله هم کلی از حالا واست وسیله جمع کرده.
همه منتظریم که زود زود بیای وای که بشه که من تو رو محکم تو بغلم بگیرم. دوست دارم .


+ نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 10:28  توسط آیدا
|

اين روزها قلبم كمي تندتر ميزند
شايد به خاطر اينكه فكرميكنم زندگيم در حال تغيير است
هيجان من روز بروز زياد ميشود
هفتهها را ميشمارم تا زمان ملاقات فرا برسد
كمي از آن لحظه ميترسم، آيا براي آن آماده هستم؟
در روياهايم فوتبال و ماهيگيري و گذراندن لحظات عمر در كنار تو را تصوير ميكنم
آيا قدت بلند است؟ موهايت چه رنگي است؟
چه بازي را دوست داري؟ چه خواهي پوشيد؟
آيا ميتوانم يك عروسك را زير بالشت قايم كنم؟
آيا ميتوانيم با هم يك قلعه شني بسازيم؟
هزاران سئوال اينگونه در ذهنم وجود دارد
با هم و در كنار هم حركت خواهيم كرد و به روياها دست خواهيم يافت.
آري، هرچه هفتهها ميگذرد، هيجانم براي آن لحظه تاريخي بيشتر ميشود.
لحظهاي كه بتوانم تو را در آغوش بگيرم.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 9:22  توسط آیدا
|


خوشحالیم از اینکه خدا بهمون لیاقت مادر و پدر شدن رو داده.
راستش اصلا آمادگیشو نداشتیم ولی خب خواست خدا بود داریم برای به دنیا اومدنش لحظه شماری میکنیم.
این وبلاگ رو برای فرشته کوچولوم مینویسم.
فرشته من ۱۹/۲/۸۹ جواب آزمایش رو گرفتم و ۲۲ هم رفتم سونوگرافی و تازه فهمیدم که تو ۵ هفته و ۳ روزته الانم که دارم اینارو مینویسم یه روز دیگه مونده که هفت هفتت بشه. تمام سعیم رو دارم میکنم تا تغذیه خوبی داشته باشم خیلی حالت تهوع دارم جالب اینکه هرچی هم میخورم سیر نمیشم حتی چیزایی مثل شیر و سبزی که اصلا دوست نداشتم به خاطر تو میخورم. هفته قبل بود که صبح از خواب پا شدم و تا ظهر هی خورم اما سیر نمیشدم دیگه خسته شده بودم زدم زیر گریه حالم خوب نبود تا اینکه باباییت از سر کار اومد و منو با اون وضع دید خندش گرفته بود هرچی تو یخچال بود آورد بیرون و واسم گرم کرد. برای تشکیل پرونده آزمایش دادم چند روز دیگم برای زدن واکسن میرم.دوست دارم عزیزم بی صبرانه منتظر بدنیا اومدنتم.هفته ی دیگه میرم سونوگرافی میخوام ببینمت. با همه ی این دردها و حالت تهوع های گاه و بیگاه این بهترین احساسه که میدونم تو هر لحظه داری بزرگ و بزرگتر میشی عاشقتم و از حرف زدن باهات لذت میبرم.


+ نوشته شده در شنبه یکم خرداد 1389ساعت 12:57  توسط آیدا
|